تنت به ناز طبيبان نيازمند مباد

نويسنده: زهرا فرخي

گفتگو با فاطمه عاجزپور مادر شهيد و پرستار آسايشگاه جانبازان

پيدا کردنش کار سختى نبود. وارد آسايشگاه جانبازان که مى‌شوى و از هرکس که سراغ او را مى‌گيرى راه را نشانت مى‌دهد. يکى خواهر صدايش مى‌کند، چند نفر ديگر خاله و آنها هم که حساب سن و سال از دستشان رفته بدون رودربايستى صدايش مى‌زنند «مادر!»
جورى صبحت مى‌کند که احساس مى‌کنى آشناى چندين و چند ساله‌اي! انگار که در ميان يک خانواده بزرگ هستي. خلاصه همه طورى هستند که احساس غربت نمى‌کني.
پاى حرف‌هايش که مى‌نشينى خودت را از ياد مى‌برى که چه کسى هستى و براى چه کارى به اينجا آ‌مده‌اي! دور و بر پتوى گلدار قرمز او چند پرنده هم مهمان ما مى‌شوند، انگار پرنده‌ها هم او را خوب مى‌شناسند. شروع به صحبت مى‌کند. ساده و صميمي، بدون آنکه خودش را اسير واژه‌ها کند.
شايد هرکس قصه مرا بشنود با خودش فکر کند که در آسايشگاه بودن و يا نگهدارى از چنين آدم‌هايي، روحيه آدم را از آنى که هست بدتر مى‌کند اما اگر نبود چنين جايى و اگر نبودند چنين بچه‌هايي؛ من سال‌ها پيش مرده بودم. شايد از خودتان بپرسيد مگر جانبازها براى من چه هستند؟ من مى‌گويم همه چيز! اصلا خود اينها روحيه و قوت قلب من هستند.
اسم جنگ را چه مى‌توان گذاشت؟ وقتى جنگ شروع شد، آشيانه خوش خيلى‌ها از هم پاشيد. جواد من قناعت‌گر و دلسوز بود. موقع لباس شستن پا به پاى من لباس‌ها را توى تشت چنگ مى‌انداخت. مرخصى مى‌گرفت و توى خانه تکانى کمکم مى‌کرد. يادم نمى‌رود هنوز سن و سالى نداشت. براى اينکه کمک خرج پدرش باشد، مى‌رفت مغازه و کار مى‌‌کرد. آن سال ماه رمضان، بعدازظهرها خانه نمى‌آمد، چرخ‌اش را برمى‌داشت و از مغازه مى‌رفت چهار راه مقدم و بساطش را پهن مى‌کرد. همان جا پنچرى دوچرخه و موتور مى‌گرفت. نزديک افطار به خانه مى‌آمد و مى‌گفت: «مادر! دامنت رو بگير» دامنم را مى‌گرفتم و او جيب‌هايش را توى دامنم خالى مى‌کرد. يک قرانى بود، پنچ قرانى بود! هر چه که پول داشت خالى مى‌کرد و مى‌‌گفت: «همه‌اش مال تو مادر! ببين چه کار کردم...»! هر وقت هم حرف از خواب و استراحت مى‌زدم مى‌گفت: «خواب حدى داره مادر من! افطار که کردم و نمازم رو که خوندم، تا سحر مى‌خوابم!»
مادرها بهتر مى‌فهمند که من چه مى‌‌گويم. پنج دقيقه که دير به خانه مى‌آمد، چادر به سر توى کوچه‌ها دنبالش مى‌گشتم. آن وقت که جنگ شد و دشمن حمله کرد، هر چه آدم با غيرت بود، تاب نياورد. جواد هم رفت. سال 63 در عمليات بدر شهيد شد و تنها خاطره‌هايش را برايم جا گذاشت.
آمدند گفتند: تو مادر شهيدي، نبايد سنگر را خالى کني. نه به دستم اسلحه دادند و نه گذاشتند توى سنگر پسرم بنشينم. دستم را گرفتند و بردند آسايشگاه جانبازان امام خميني! چه مى‌دانستم آسايشگاه جانبازان کجاست. آدم‌هايى که آنجا بودند همه سالم به نظر مى‌رسيدند. يا روى ويلچر بودند و يا روى تخت درازکش افتاده بودند. اصلا به آدم‌هاى مريض هم نمى‌خوردند.
وقتى فهميدم يا از گردن قطع نخاع هستند يا از کمر، حال و روزم بدتر شد. تحمل اين وضعيت برايم سخت بود. اولين برخوردم در آسايشگاه با ابراهيم فراستى بود. همه ابرام صدايش مى‌زدند. خواست خودش بود مى‌گفت: «ابرام يعنى پافشاري، مونده تا به اون چيزى که مى‌خوام برسم.»
هنوز هم دارد پافشارى مى‌‌کند. جانباز قطع نخاع از گردن است. اين جور آدم‌ها هر دردى و هر عفونتى توى بدنشتان باشد، اثرش را روى سرشان مى‌گذارد. چون بقيه قسمت‌ها حس ندارد. فقط سردرد مى‌شوند، آن قدر که فکر مى‌‌کنى قرار است چشمانشان از حدقه در بيايد! آن روز ديدم او را کنار استخر مى‌برند. بلافاصله به کنارش رفتم و اسمش را پرسيدم. گفتم: «پسرجان! چرا اين قدر چشمات قرمزه؟»
گفت: «سرم درد مى‌کنه» توى همان شرايط هم لبخند روى لب‌هايش بود. هر چه بود و هر اتفاقى مى‌افتاد خنده از لبهايش کنار نمى‌رفت. به چشم‌هايش که نگاه کردم احساس کردم جواد روبرويم نشسته و دارد درد مى‌کشد. حس کردم درد، درد خودم است. افتادم دنبال گل ختمي. همان دور و برها زياد بود. يک دسته گل ختمى جمع کردم. وسيله هم که نبود. گل‌ها را لاى دو تا سنگ گذاشتم و روى پيشانى‌ ابرام پهن کردم. خيلى نگذشته بود که ديدم آرام‌تر شده است گفت: «الهى خير ببينى مادر! درد سرم ساکت شد.»
انگار که درد را از سر جوادم برداشته باشم. همان جا بود که با خودم گفتم، من اينجا مى‌مانم و به جانبازها کمک مى‌کنم. اينجا همه مثل جواد هستند. اما همان لحظه که اين تصميم را گرفتم خيلى دلم شکست! وقتى پسرم داشت درد مى‌کشيد چه کسى سرش را به دامن گرفت؟ چه کسى او را جمع کرد. حالا براى من فرقى نمى‌کرد! جواد يا ابرام؛ مادر، مادر است و اينها همه بچه‌هاى اين مملکت هستند و بچه‌هاى مملکت من، بچه‌هاى خود من.
من بچه‌هايم را خيلى دوست دارم. خيلي، بى‌نهايت! ولى به جواد آن قدر وابسته بودم که وقتى يک ربع، نيم ساعت دير مى‌آمد مى‌رفتم دم در حياط و منتظر مى‌شدم. نزديک 20 تا 22 سال است که جواد رفته اما فکر مى‌کنم که هنوز ده، بيست روز است که شهيد شده!
يک شب قبل از اينکه خبر شهادت جواد را بياورند خواب ديدم خانه، کنار جاده است و جواد يک کيسه برنج روى دوشش گذاشته، ساکش را هم در دست گرفته و به سمت خانه مى‌آيد. من به سمت جواد دويدم و گفتم: «مادر! من برنج مى‌خوام چه کار؟ چرا خودت رو اين قدر اذيت مى‌کني؟» وقتى کيسه برنج را از روى دوشش پايين آوردم ديدم يقه پيراهنش خونى است! گفتم: « جواد! پيرهنت چرا خونيه؟» گفت: «گريه نمى‌کني!»‌گفتم: « نه مادر»! گفت: « قسم بخور که گريه نمى‌کني»! گفتم: « به اين امام رضا که روبروش هستم گريه نمى‌کنم.» گفت: «قول دادى‌ها، قسم هم خوردي.بعد پشت گردنش را نشان داد.» گفتم: «‌خدا مرگم بده مادر! چرا زخمت رو پانسمان نکردي، عفونت مى‌کنه، آلوده مى‌شه»! گفت: « زخمم خوب شده، پانسمان نمى‌خواد»! از خواب پريدم. دلم گرفته‌بود. فرداش خبر شهادت جواد را دادند.
داستانى طولانى دارد. پدرش خيلى گريه مى‌کرد. گفتم: «خدا را شکر کن جوانى را که بزرگ کردي، اهل و صالح بود. براى اسلام رفت و در راه اسلام شهيد شد. باعث افتخار است. خدا به تو عزت داد. پيش همه سربلندت کرد، پاشو و گريه نکن.»
وقتى جنازه جواد را تحويل گرفتيم، همه جاى بدنش سالم بود. فقط يک تير به گودى گردن او خورده بود.
صد بار، هزار بار برايشان حرف زده‌ام. وقتى جدى هستند همه‌شان مى‌گويند: «شما از مادر هم به ما نزديک‌تري.» اما وقتى شوخى‌هايشان گل مى‌کند، مى‌گويند: «مادر! چاخان نکن»! سر به سرم مى‌گذارند. مى‌گويم چاخان نمى‌‌کنم. واقعا دوستتان دارم. مثل جواد، محمد، محمود، حسين، حسن. آخر من شش تا پسر دارم! احساس مادرى عجيب است. اگر بچه‌ات از آن لحظه‌اى که خوابيده يکي، دو دقيقه ديرتر بيدار شود مى‌گويي: بچه‌ام چه شده؟ مى‌روى بالاى سرش تا مطمئن شوى اتفاقى برايش نيفتاده باشد. هر دم به او رسيدگى مى‌کني. حالا هم واقعا وقتى يکى از اينها مريض مى‌شوند، آرام و قرار ندارم. احساس مى‌کنم بايد هر دم به آنها سر بزنم. مثلا آقاى رحمتى کمى کسالت دارد و مريض است. روزى دو سه مرتبه تمام لباس‌ها و وسايلش را جمع مى‌کنم و مى‌شويم. هى مى‌روم و حالش را مى‌پرسم. وقتى مى‌گويم: « داداش! حالت بهتر شد يا نه؟» حس مى‌کنم سبک مى‌شود و غريب نيست.
بعضى وقت‌ها احساس خستگى مى‌کنم. نه اينکه جسمى و روحي! نه! يک وقت‌هايى احساس غربت مى‌کنم. احساس تنهايى دارم. اما بعد به خودم مى‌گويم: «چرا احساس غربت مى‌کني، وقتى اين همه جواد اينجا نشسته‌اند» زنده باشند الهي. بعد بلند مى‌شوم و سراغ همه‌شان مى‌روم. يکى يکى حالشان را مى‌پرسم و اگر کارى داشته باشند انجام مى‌دهم. مرخصى که مى‌روم دوست دارم زود تمام شود و به آسايشگاه برگردم. نمى‌دانم فردا که بازنشسته شوم چه بايد بکنم؟الان همه بچه‌ها رفته‌اند سر خانه و زندگيشان. آن زمان يک سفره فقيرانه‌اى بود. همسرم در شهردارى کار مى‌کرد. خودم پشم مى‌ريسيدم. بچه‌ها هم کمک مى‌کردند. شش کاسه آب گوشت مى‌‌کشيدم. از کنار هر کدام، يک لقمه که مى‌خوردم سير مى‌شدم. با تمام زندگى فقيرانه‌اى که داشتيم. زندگيمان خوش بود. همان نان و آبگوشت و اشکنه‌اى که درست مى‌کرديم، دور هم جمع بوديم. آن غذاى ساده به اندازه پلو هفت رنگ برايمان خوشمزه بود. اگر نبود چنين جايى و اگر با چنين بچه‌هايى آشنا نمى‌شدم، تا حالا هزار بار مرده بودم. من اين قدر به اينها وابسته شده‌ام که اگر يک بار بگويند: خانم عاجز‌پور از فردا به آسايشگاه نياييد تحملش خيلى برايم سخت است. گاهى عباس کلانتر مى‌گويد: «بابا دست بردار، خسته شدي، برو تا چند تا آدم جوون به نون و نوايى برسند. بشين تو خونه‌ات. خانمى کن. دستور بده.»آخر عباس کلانتر با جواد من خيلى دوست بود. او يک وقت‌هايى مى‌گويد: «يادته جواد در مغازه‌ آقاش کار مى‌کرد. خوش به حالش که رفت.» يک جانبازى هست که هر دو تا چشم‌هايش در جنگ کور شده، اين قدر اين پسر پاک و نجيب است که حرف ندارد. زمان جنگ وقتى شنيدم مجروح شده، رفتم بيمارستان امام رضا (ع.) موج گرفتگى داشت. اصلا حالت ديوانگى و جنون بهش دست داده بود. با خانمش بالاى سرش رفتم. گفت: «الان وقت نماز است» يک مهر داديم و گفتيم : «نماز بخوان.» «الله اکبر گفت و بعد هم گفت:«‌ بقيه‌اش باشه براى فردا.» يعنى اين قدر قاطى کرده بود. الان بيست سال و خورده‌اى است که هر دو هفته يا سه هفته يک بار به آسايشگاه مى‌آيد و مى‌گويد: «با اين کورى همه‌اش مزاحم تو مى‌شوم.» مى‌گويم: «مادر! اين حرف‌ها را نزن. الهى زنده باشي.» بعد برايش آب، غذا و چايى مى‌آورم و از او پذيرايى مى‌کنم. من با اين جانبازان انس گرفته‌ام. قبلا اگر غصه يک جواد بود، حالا غصه اين همه جواد. من هم آدميزاد هستم. بارها و بارها با سر درد فراستى سردرد شدم . بارها و بارها با داد و فريادشان، داد زدم. اگر جايى با آدم‌هايى زندگى کني، دوستشان داشته باشى و بدانى فردا، نه! هفته ديگر، نه! ماه ديگر و ... قرار است از دنيا برود چه حالى به تو دست مى‌دهد؟ يکى از جانبازها فاميلش کربلايى بود. اسير عراقى‌ها بود. در اسارت، ضربه سختى به سرش زده بودند. اول خوب بود. کمى حرف مى‌زد. اما چون مخچه‌اش دچار مشکل شده بود، به مرور زمان حرف زدنش کم و کمتر شد تا اينکه ديگر نتوانست حرف بزند، نتوانست غذا بخورد و ... بايد دستت را ثابت زير چانه‌اش مى‌گذاشتى تا از لرزش بماند تا بتواند يک قاشق غذا بخورد. چه مادرى داشت! هر روز در خانه غذا درست مى‌کرد. همه جور سبزيجات را چرخ مى‌کرد، مى‌پخت، صاف مى‌کرد و آبش را مى‌آورد اينجا؛ با قاشق و سرنگ توى دهانش مى‌ريختيم تا غذايى خورده باشد. يادم هست مادرش سه سال اين غذا را آماده مى‌کرد و مى‌آورد. خدا مى‌داند توى پنج شش سالى که وضعيتش اين بود چه کشيديم! آخر هم شهيد شد. الان به عکسش که نگاه مى‌کنم و تخت خالى‌اش را که مى‌بينم، جگرم کباب مى‌شود. وقتى يادم مى‌آيد روزهاى آخر مثل پوست و استخوان شده بود. مظلوم شهيد شد. خيلى مظلوم! هر کس نداند، فکر مى‌‌کند اينجا همه‌اش درد است و غم و غصه. ولى اين طور نيست. اينها اصلا خودشان قوت قلب هستند. خود روحيه هستند. درد هم که مى‌کشند، مى‌خندند. بايد ظهرها اينجا باشيد که ببينيد، توى سالن غذاخورى اينجا چه خبر است! روحيه را بايد اينجا و با اينها ديد. اصلا اگر خداوند متعال اين روحيه و صبر را به جانبازان ما نداده بود، هيچ کدامشان دوام نمى‌آوردند. ايمانى که جانبازان به خدا و ائمه‌ (ع) دارند، تحمل دردها را برايشان آسان کرده است. من حدود بيست و يک سال است در اينجا خدمت مى‌کنم و در اين مدت حتى يک بار هم يک شکايت کوچک از زبان اينها نشنيده‌ام. در اوج درد مى‌گويند: .»